راه رهایی

از گیر و دار این زمین خاکی رها شو.

راه رهایی

از گیر و دار این زمین خاکی رها شو.

مشخصات بلاگ
راه رهایی

✳ماییم و نوای بی نوایی✳
✳بسم الله اگر حریف مایی✳
.
.
.
.. و سرانجام خدا از روح مقدسش به انسان این اشرف مخلوقات دانایی بخشید و به او حکمت آموخت و او را با پیکره دانش و خرد آشنا کرد تا با کمک اندیشه های والا آنچنان که شایسته انسانیت است در راه کشف حقیقت گام بردارد.
آفرینش انسان ذره ای از مهر اوست و علم جلوه ای از ذات بیکرانش
♥با عشق به خداوند علم و انسان♥
.
من «متحرکی در مسیر کمال» هستم!
می روم تا با دانش ناچیز خود، و فرصت زندگی کوتاه دنیایی ام، کوله باری از تجربه پر کنم و به سوی سعادت مطلق ، به پرواز درآیم؛
این منم، متحرکی که مثل ذره ی نادیدنی غبار، در تاریکی ها گم شده و سعی دارد با شناخت خود، خلق، خلقت و خالق، به سوی معبودش به پرواز در آید!
.
.
.از بیان عقایدم، هیچ ابایی ندارم؛
مطالب این وب، مطلقا نوشته ها و سروده های خودم هستند، از کپی بی اجازه ی مطالبم رضایت ندارم.

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

.

وکسی می گوید،سر خود بالا کن
به بلندا بنگر؛
به بلندای عظیم،به افق های پر از نور امید
و خودت خواهی دید
وخودت خواهی یافت خانه دوست کجاست
خانه ی دوست در آن عرش خداست
خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست
.
.
و فقط دوست خداست...



            

  • دختر خوب

تا بخواهی نگاهی به دنیای کوچک درو برت بیندازی و مثلا به این نتیجه برسی که زندگی پوچ است و خدایی نیست؛ ناگهان سرت را بالا میگیری و نگاهت به آسمان شب می افتد و نفست بند می آید و بعد...

دروغ است هر چه می گویند !! دنیای فیلسوف ها پر از تناقص است و با این حال ، نمی توانم گفت که دوستشان ندارم!

فیلسوف ها ، دانشمندان دیوانه ای هستند که ...

نمی دانم ؛ ولم کنید!! دیگر نه قلمم تاب رقصیدن روی برگه های دفترم را دارد ، و نه ذهنم بازیچه ی واژه های گنگ و بی سر و ته است!!

.....آخر من کوچک کم ارزش؛ چطور بگویم تو نیستی؟ تویی که عشقت بندبند وجودم را گرفته... نمی توان تو را دوست نداشت!! نمی توان عاشق این همه ذوق و سلیقه ات نشد! مگر می شود از پاییزیت نگفت؟! 

از وقتی که زمین و زمانت ، همگی یاد عشق می افتند و با هم ، می افتند دنبال عاشقی کردن؛ ساعت ؛ ثانیه ها را کشدار می کند تا شب را طولانی کند؛ می خواهد دیدار عاشقانه ی ماه و آن ستاره ی دور و کم نور را ، طولانی تر کند.

و کهکشانی از آن دور دست ها ، بهانه ی تک ستاره ای را می گیرد که روزی آنرا در سیاهچاله ی درونش بلیعده و حالا....

فکر کنم هدف زندگی و دنیایت را فهمیده باشم!

عشق!

تو را که من ندیدم؛ ولی لابد قد بلندی داری؛ بلندتر از سرو ها و شاخ و برگ هایشان. آخر می دانی؛ همه آنهایی که من دوستشان دارم قد بلندی دارند!

تو باید خیلی خوش خط باشی؛ فکر کنم در و دیوار خانه ات پر باشد از تابلوهای خط نستعلیق و شعر های عاشقانه ؛

شاید موهای بلندی هم داشته باشی! با چشم هایی زرین و درخشان؛ به قشنگی پرتوهای نورانی خورشید...

فقط می ماند یه چیز! اگر تو  یک موجودی مثل من را دوست نداشته باشی چه!؟

اگر از چشمت افتاده باشم چه؟

آخ که چه خوب میشد اگر تو، برایم یک بیت شعر خطاطی میکردی و می فرستادی زمین؛ و من آنرا قاب می کردم و به دیوار اتاقم میزدم.

خدایا؛ تو حتما نقاش ماهری هستی؛ پس حتما تو هم نقاشی ات را دوست داری؟

شاید تو تنها کسی باشی که با من هم نظری ، و میگویی چشمان من خوش حالت است! 

راستش من چشم هایم را خیلی دوست دارم! 

آبی یا سبز نیستند؛ قهوه ای تیره اند؛ گاهی به عسلی می زنند و گاهی به سیاهی شب؛ وقتی به رنگ سبز های دنیایت نگاه می کنم ؛ چشمانم از شوق می خندند .

ولی می دانی! نقاش ها ، همه ی نقاشی هایشان را دوست دارند. مثل من که تک تک نقاشی هایم را می بوسم و موقع کشیدن چشم هایشان ، از جانم مایه می گذارم!

شاید مثل تو نتوانم در آفریده هایم، روح بدمم؛ ولی چشم هایشان را پر از زندگی می کشم! پر از عشق! 

میدانی، چشم ها اگر قشنگ نباشند، اگر نشوند در عمق شان غرق شد ؛ نمی شود دوستشان داشت!

چشمان تو باید هفت رنگ باشند؛ به قشنگی رنگ های رنگین کمان و به درخشندگی و زلالی تیله های دوران کودکی!

بی خیال فلسفه ی نهیلیسم و اگزیستانسیالیسم...!

از آسمان ، یک نردبان بینداز کنار پنجره ی اتاقم؛ می خواهم بیایم آن بالا و در عمق رنگین کمان چشم هایت غرق شوم...

.کهکشان

  • دختر خوب

تابستان که میشد، طبق عادت می رفتیم روستا  و چند هفته ای می ماندیم. بابا، یکی از بره های تازه متولد شده را نشانم می داد و می گفت:

-ببین بابا!؟ نیگا چه خوشگله؟! میخوای مال تو باشه؟

من آرام نزدیک می شدم و دست میکشیدم به پشم های سفید و تمیز بره کوچولو و بره با پاهای ضعیفش ، تلاش می کرد بایستد.

اولین ببعی ام را ، خوب یادم هست؛ سفید و نرم بود، بالای سرش، کمی مشکی بود و انتهای دمش. سُم های کوچکش هم ، تا زانو مشکی بودند.

تا آخرین روز رفتنمان، کار هر روز غروب من، می شد بازی و گردش با ببعی سفید و تمیزم........ خدا می داند چقدر دوستش داشتم! .......

آخرین روز که رسید، بابا گفت با ببعی ات خداحافظی کن تا عید....

و من ، روبان قرمزی که مامان با آن، موهایم را خرگوشی می بست، برداشتم و به پای ببعی ام بستم.

عید شد.... از بابا خواستم مرا ببرد و ببعی ام را نشانم بدهد. 

ببعی ام بزرگ شده بود ! «مردی» شده بود برای خودش!

با دیدنش، مثل مادری که مرد شدن پسرش را می دید ، اشک شوق می ریختم!

آن روبان قرمز هنوز بسته به پایش بود.

بابا گفت: فردا ، برمیگردیم تهران.

صبح که از خواب پا شدم و دویدم سمت حیاط؛ پاهایم سست شد از تماشای منظره ی روبه رو...

روی زمین خونابه ای به راه افتاده بود و از گردن ببعی دوست داشتنی من، خونی جهنده بیرون می پاشید.... جسم نیمه جان گوسفند سفید من، تقلا می کرد برای زنده ماندن ؛ چشم های نیمه بازش، خیره به نگاه من بود و من....

بی درنگ اشک ریختم! فریاد کشیدم ...از حیاط گریختم !

گریختم و آنجا نماندم ....وقتی دیدم روبان قرمز گوسفندم، با خون خودش  شسته شده!

به آغوش مادرم پناه بردم و مادرم فکر کرد من خون دیده ام ، ترسیده ام !

بعد ها که در خانه مان ، کله پاچه را بار گذاشتیم، من به پسر عمه ام گفتم :

-میای با هم کله پاچه نخوریم؟

او هم گفت «باشه» و ما دوتا، وقت ناهار در اتاق ماندیم !

خیلی مقاومت کرد ولی، وقتی عمه ام با دمپایی ابری آمد سراغش، چاره ای جز تسلیم نداشت !

حالا که سالها از سه سالگی من می گذرد ، من سمت هیچ حیوان اهلی نمی روم! نه بره ، نه جوجه رنگی و نه حتی ماهی قرمز شب عید!

و سالهاست که تغذیه ی عجیب و غریبم را پیش گرفته ام ....عمرا اگر شنیده باشید کسی به دلیل من ، گوشت نخورد!!

.                             بره    

  • دختر خوب

راه بیفتی؛ از کوچه، پس کوچه های شهر بگذری، دست در دست حوادث بگذاری و گوش بسپاری به آواز گنجشک ها؛ عشق می کنی حتی از آواز کلاغ ها، اگر کمی، فقط «کمی» عاشق باشی!

حالت که خوب باشد، رنگ آسمان آبی تر است و دل، فراخ تر برای دوست داشتن!

حالت اگر خوب باشد، چشم هایت رنگ دریا می گیرد و هم آواز می شوی با گنجشکک های روی چنار شهر!

حالت که خوب باشد ، با سنگ راه هم راز دل می گویی و سنگ، در آنی؛ چشم به هم زدنی ، آب می شود !

حالت که خوب باشد، زیر بوته ی یاس می ایستی و ریه هایت را پر می کنی از عطرش: و دلت را پر می دهی به آنسوی دیوار؛ درست کنار یاس های آویزان از دیوار همسایه!!

روزگارت خوش تر می شود و نفس هایت عمیق تر ، توت های «نرسیده» می ریزد روی زمین و؛ مژده ی اردی بهشت را می دهد!

شک ندارم اردیبهشتی ها ، فرشته های بهشتی ای هستند که قرار است «الهه» ی زمینی باشند!

«به مناسبت تولد خواهر عزیزم.»

.

  • دختر خوب
خوش به حال بعضی ها !
نیامده همه دوستشان دارند ، مثل یک نوزاد که چند روزی بیش تا تولدش نمانده.
خوش به حال بهار! ...هنوز نیامده همه ذوقش را می کنند ، همه منتظرش اند.
و کسی این وسط نیست کمی، فقط کمی «مرا» دوست بدارد! شده ام مثل پیرمردی که همه منتظر مرگش اند!
می دانی جانا!؟ منِ اسفند انگار، این وسط مزاحمم؛ بین عاشق و معشوق مثل دیواری بلندم که هر روز یک آجرش می شکند!
گاهی پیش خودم می گویم خب آخرش که چه؟ بیا محبتی بکن، کوتاه بیا بگذار عاشق روی معشوقش را ببیند!
هر چهار سال یکبار ، می شوم مثل برادر هایم، بقیه سالها ولی یک روز زودتر عزم رفتن می کنم ؛ برای عاشق، یک روز زودتر به وصال رسیدن هم زیاد است.
مادرم _زمستان_ از عاقبتم می ترسید، می گفت: می ترسم سالی برسم و تو نباشی!!
هراسان و پریشان از مردم بپرسم :پس اسفندم کو؟
و بگویند: فدای بهار شده...و از آن پس بهار چهار ماه داشته باشد؛ اسفند، فروردین، اردیبهشت ، خرداد.
برادرم بهمن، روز رفتنش می گفت:تمامش کن این بازی ات را ! بچگی هم حدی دارد اسفند! شده یک نگاه به خانواده بیندازی!؟ شده کمی فکر کنی که اصلا تو را چه به عاشقی؟!
اسفند جان؛ برادر کوچک من! من و تو از خاندان زمستانیم ، نام ما پیداست و رسم ما سرماست....من و تو قلب نداریم برای عاشقی کردن! وجودمان یخ است و قلبمان یخبندان! 
و من گفتم: آخر کدام قلب؟ کدام یخ؟ کدام سرما؟ می دانی بهمن!؟ من خیلی گرمم است!
راستی ! می شود چند دانه برف بدهی برای بهار دستبند ببافم ؟! من که سرد سردم، زیبایی ندارم، درختانم همه خشکند ....شاید با دستبند برفی تو...
.
اینجا مدت هاست همه عاشقان چشم به راه بهارند و من کمی شاید کمی امروز...
دلم مست بهار است.
.
 
  • دختر خوب

.

فقر هم واژه ی عجیبی است!

می تواند از یک مفهوم ، دو تعریف متفاوت ارائه دهد ...

می تواند از تو ؛ «تویی» دیگر بسازد...

فقر اما ، این فقر...

چه قدرتی دارد!

پیرمرد با قامتی خمیده، هر دوشنبه، گاری کوچک نان خشکی اش را هل می دهد و صدای بوق آشنای آن، مردم را از خانه هایشان بیرون می کشاند.

پیرمرد، نان های خشک را میگیرد و با بسته های نمک معاوضه می کند.

صدای بوق گاری اش اما، هنوز هم به گوش می رسد!

می دانی؟ ...فقر هم واژه ی عجیبی است...

پیرمرد سالها ست که این بوق را دارد!

اما نمی داند بوقی که مردم را از خانه هایشان بیرون می کشد، قسمتی از موسیقی است که نوازنده ای معروف آنرا، برای معشوقه اش می نواخته...

آری ! پیرمرد سالهاست که با گاری اش «پیرمرد نان خشکی » نام گرفته.

فقر هم واژه ی عجیبی است....نه بتهوون را می شناسد ، و نه سمفونی «فور الیز» اش را!

فقر را شاید پیرمرد نمکی بشناسد ،،، یا شاید گاری ای که سال هاست به این بوق ، گوش سپرده و دلباخته است! 

.فقر

  • دختر خوب

ابرها در پهنه ی بی کران آسمان ، می دویدند...

ناگهان خورشید با ابهت و اقتدار پیدا شد...

ابرها تعظیم کنان به گوشه ی آسمان خزیدند...

خورشید لبخند زد

                              ابر کوچک سرخ شد

ناگهان صدایی ، آرامش پگاه را در هم کوبید.

باد ، "هوهو کنان" آمد...

                            ابر را با خود برد.

خورشید به دنبال ابر رفت.

به بالای آسمان رسید..... ظهر شد!

  خبری از ابر نبود...

خورشید پایین رفت.... غروب شد!

                                              * خبری از ابر نبود*

رستگار

.



                                   

  • دختر خوب
دوازده قرن ، به انتظارت نشستیم و
.
      نیامدی...
.
من بر می خیزم
.
                         به انتظارت می ایستم!
.
بیست قرن دیگر هم گر نشینیم،
.
                                               تو نخواهی آمد.
.
السلام علیک یا اباصالح المهدی «عج»
*رستگار*
.امام زمان
  • دختر خوب

افراط و تفریط ، در همه حال و همه نوعش بد است؛

حالا این افراط و تفریط می تواند پیرامون هر مسئله ای باشد؛ از مسائل اقتصادی و اجتماعی گرفته تا درس خوان بودن و درس خوان نبودن!

به هر حال ، امسال، سال تحصیلی برای من از اواسط مرداد ماه آغاز شد.

درس خواندن من بالاخره به نقطه ی افراط رسید و تابستان هم مرا به مدرسه کشاند!  تقریبا در نظر مردم محله، من و بچه های تجدید شهریوری فرقی نداریم!

به هر حال نظر مردم مهم نیست«حداقل برای من!» مهم خودم هستم که می دانم که هستم و به کجا می روم؛ 

راستش را بخواهید خودم هم هنوز به اینکه «دانش آموز دهم ریاضی فیزیک » هستم ، خیلی عادت نکردم! به اینکه جزو فرزانگان منطقه هستم و در کنار یک سری آدم  به اصطلاح « باهوش » درس می خوانم در تعجبم!! هر چند که من همکلاسی هایم را یک مشت«خرخون بی مصرف » می نامم؛ 

بچه هایی که فکر و ذکرشان فقط در حد نوشته های کتاب درسی ست و هیچکدامشان حاضر نیستند پا را یک قدم فراتر بگذارند و نوشته های کتابشان را با علم نوین دنیا مقایسه کنند؛

کسانی که فکرشان بیست گرفتن و قبولی در دانشگاه است «از نظر من » یک مشت خرخون بی مصرف اند که پس از فارغ التحصیلی ، برای ازدواج با مرد دلخواهشان شرط معدل می گذارند!!!

«باید یادم باشد که به هیچ کدامشان آدرس وبلاگم را ندهم...»

بگذریم؛...می خواستم از رشته ام بگویم؛

از دوستان قدیمی ، هر کس که مرا در کوچه و خیابان و اینور و آنور می بیند ، می پرسد که چرا «تجربی» نمی خوانم و پا در رشته ای به دشواری «ریاضی» گذاشته ام!؟

من اما ، این جور مواقع خیلی دوست دارم دلیل اصلی ام را برایشان شرح بدهم ولی از وقتی که از من خواستند که عقایدم را برای «هر کسی» توضیح ندهم، کلا تصمیم گرفتم که زیاد حرف نزنم، و معمولا این جور مواقع با گفتن :«

تجربی رشته ی شلوغیه، با این رشته نمی تونی به ایده آل هات برسی!»

قائله را ختم می کنم.... 

اما امروز یاد این وبلاگ خلوت و سوت و کور افتادم ! خیالم راحت است که اگر اینجا عقایدم را منتشر کنم، کسی نیست که نهی ام کند...

می دانی؟ !؟ بین خودمان باشد ، من معتقدم که علم پزشکی وجود خارجی ندارد!

پس مبرهن است « چیزی را که وجود ندارد نمی توان خواند یا به عبارتی وقت صرف کردن برایش ، وقت تلف کردن است!»

مطمئنم که اگر مادرم این متن را بخواند این حرف مرا پای ترس من از دکتر ها می گذارد! البته چندان هم بی ربط نیست؛ از بچگی هیچوقت خودم را در روپوش سفید پزشکی تجسم نمی کردم؛ 

راستش را بخواهید ، علم پزشکی با قوانین دینی و روانشناسی در تضاد است!

علم روانشناسی می گوید:« مشکل و بیماری وجود خارجی ندارد ، بلکه همه زاییده ی ذهن انسان است» پس اگر ما طرز فکر مان را عوض کنیم ، کمتر فکر و خیال بیخود و استرس داشته باشیم ، بیمار نخواهیم شد.

دین و معنویت می گوید:« حتی افتادن برگی از درخت هم اتفاقی نیست ، پس اگر شخصی بیمار شود«یعنی در ذهنش به این باور برسد» فقط خداست که می تواند او را به زندگی باز گرداند؛ که آن هم دو صورت دارد؛ 

به طور مستقیم: که همان معجزه های خودمان است!

به طور غیر مستقیم: هم پزشکان، دارو ها، بیمارستان ها و... هستند.

پس پزشکان عملا هیچ کاره اند! چیزی نیستند جز یک واسطه! 

و این وسط، آن دسته از پزشکانی که فکر کردند همه کاره اند بدجوری کلاه سرشان رفته! 

پی نوشت۱: کلا از محیطی که پزشکان در آن تردد دارند بیزارم؛ از درمانگاه ها گرفته تا سر کوچه ی مدرسه ام که در آن یک ساختمان پزشکان واقع شده و من ترجیح میدهم از خیابان های دیگر بروم!

                                 . 


  • دختر خوب

.

جامعه نیاز های متفاوتی دارد

همه جور آدم هایی را نیاز دارد...

همه ی مشاغل را می خواهد...

اما‌.....پس چرا؟ چرا به بعضی شغل ها احترام نمی گذارند؟

چرا همه ی آدم ها را محترم نمی شمارند؟

چه کسی گفته فقط دکتر و مهندس ها آدم اند؟

جامعه ای که مردمشان درست فکر کردن را بلد نیستند؛ یا بهتر بگویم؛ حتی فکر کردن هم بلد نیستند؛ عاقبت به کجا می رسند؟

جامعه ای که برای همه ی علم ها به یک اندازه ارزش نمی گذارند؛ به راستی به کجا می روند؟

مردمانی که روانشناس را دکتر حساب نمی کنند و نویسندگان را «آدم های  بیکار » لقب می دهند؛ چیزی نیستند جز آدم های بی سواد!!

آدم هایی که  اصول کارهای مختلف را نمی دانند ، چرا الکی خودشان را بزرگ می پندارند؟؟!

آدم هایی که در مورد کشورشان هیچ نمی دانند؛ چرا الکی حرف می زنند؟

آدم هایی که «آداب معاشرت »صحیح را بلد نیستند ؛ چرا خودشان را روشنفکر می دانند؟

آدم هایی که هنوز آداب «همسر داری» را نمی دانند ؛ چرا ازدواج می کنند؟  خب معلوم است که زندگی شان بعد از دو روز متلاشی می شود!!

می خواهم فاش بگویم؛ با صدای رسا فریاد برآورم که؛ ما امروزه در دانشگاه هایمان، دکتر و مهندس تربیت نمی کنیم؛ آنچه در حقیقت انجام می دهیم ، «احمق پروری » است!!

می گویند آنچه بیش از همه ؛ یک کشور را نابود می کند ، طرز فکر مردم آن است!

مردمی که «رشته ی علوم انسانی» را رشته ی «بچه تنبل ها» می نامند،

رشته ی ریاضی و فیزیک را رشته ی« با هوش ها» ،

رشته ی مهندسی برق را رشته ی «مردانه» و 

رشته های علوم تجربی را «زنانه» می نامند ، 

شما بگویید؛ طرز فکرشان خراب نیست؟ اشتباه نیست؟

تا وقتی که مردم جامعه ی ما؛ فطرت یکسان انسانی را فراموش کرده اند و جامعه را به دو گروه «زن » و «مرد» تقسیم می کنند، امیدی برای پیشرفتشان نیست!

وقتی که معلم ها، عاملان اصلی رشد و تربیت نسل جوان مملکت را آدم حساب نمی کنند، و حتی به معلم ها حقوق مناسب نمی دهند،،، 

چه انتظاری از نسل جوان داریم؟؟

طبیعی ست که نسل جوان، نسل آدم های بی تفاوتی باشد، که حتی به خودشان زحمت نمی دهند، کمی درباره ی عقایدی که به آنهاطوطی وار آموخته اند تحقیق کنند...

روشن است که این نسل، هر چقدر هم تحت فشار باشد، هیچوقت قیام نمی کند!!

به نظر من ، اگر درباره ی موضوعی نظری نداشته باشی، مرده ای!!!

.

.

همین تبعیض های غیر عقلانی، امروز؛ من را....دانش آموزی با معدل «بیست» را سر دو راهی گذاشته است!! 

نمی دانم پی استعداد ذاتی ام «نویسندگی »بروم یا پی عشقی که به استدلال های ریاضی و فیزیک دارم؟

.ریاضی.  

 

  • دختر خوب

.

ساعت هفت و نیم پنجم تیر ماه بود که بابا حاضر می شد تا به سرکار برود...

از زیر پتویم زیرچشمی نگاهش می کردم که داشت مدارک ماشین را جفت و جور می کرد،،، ناگهان یادم افتاد که او می رود محضر تا ماشین را قولنامه کند.

غلتی زدم و با صدای بسته شدن در، اشک هایم سرازیر شدند.

پژو روآ ی ما هشت سال بود که عضوی از خانواده مان بود...هیچوقت اولین دیدارمان را فراموش نمی کنم،آخرین روز های اسفند ۸۶بود و من کلاس اول را به نیمه رسانده بودم. ماشینمان زیبا و براق بود و با چراغ هایش چشمک می زد من اما هنوز باورم نمی شد که این ماشین ماست!

آرام جلو رفتم،، دستم را روی بدنه ی مستحکمش کشیدم و آرام داخلش نشستم!!

روآی ما آمد و زندگی ما را زیباتر کرد، هرگاه به خرید یا مسافرت میرفتیم خیالمان از بابت چمدان هایمان راحت بود،،،، آه یادش بخیر...تیر ماه ۸۷ با هم به چالوس رفتیم...تیر ماه ۹۱ هم همینطور...

می دانی؟ روآی ما با ما حرف میزد، او حرف های ما را میشنید، او می خورد و می آشامید....او احساس داشت!!

او بود که هرگاه می آمد ما صدایش را از انتهای کوچه می شناختیم و یکصدا فریاد میزدیم :« بابا اومد!»

او بود که با آن صدای موتور دوست داشتنی اش می گفت:«بچه هاکجا هستید؟ ما آمدیم!»

صدای موتورش دوباره می آمد...آرام و نجیب، برای آخرین بار از چارچوپ پارکینگ ما می گذشت، صدای موتورش مثل همیشه نبود،،، بیشتر دقت کردم می گفت:« خداحافظ فائزه!...»

غلتی زدم،،،، خطاب به او گفتم:

«مراقب خودت باش،،، بدان که همیشه در قلب من جای داری،،،، می دانی که من دوست ندارم تو را بفروشیم....» اشکم مجال نداد.

-خداحافظ فائزه جان...این تقصیر تو نیست،،، تقدیر من است،، نکند فراموش کردی که من فقط یک تکه آهنم؟

-نه اینطور نیست!!! تو عضوی از خانواده ی ما بودی،، آدم که خانواده اش را نمی فروشد!

آرام گوشه ی پلاکش را به نشانه ی لبخند بالا داد و گفت:«

-اما وظیفه ی من در خانواده همین بود،،، و من وظیفه ام را به درستی انجام دادم.

او آرام از در خارج می شد و میرفت....فقط تا ساعت هشت ماشین ما بود!!

او از کوچه و خیابان های فرعی می گذشت و هنوز صدای موتورش می آمد که می گفت:« فراموشت نمی کنم فائزه....فراموشت نمی کنم!»

صدای موتورش مثل هیچ روآ یا ماشین دیگری نبود،،، صدایش مانند تپش قلبی مهربان بود که خاطرات کودکی دختری را با خود می برد....

 .پژو

  • دختر خوب