راه رهایی

از گیر و دار این زمین خاکی رها شو.

راه رهایی

از گیر و دار این زمین خاکی رها شو.

مشخصات بلاگ
راه رهایی

✳ماییم و نوای بی نوایی✳
✳بسم الله اگر حریف مایی✳
.
.
.
.. و سرانجام خدا از روح مقدسش به انسان این اشرف مخلوقات دانایی بخشید و به او حکمت آموخت و او را با پیکره دانش و خرد آشنا کرد تا با کمک اندیشه های والا آنچنان که شایسته انسانیت است در راه کشف حقیقت گام بردارد.
آفرینش انسان ذره ای از مهر اوست و علم جلوه ای از ذات بیکرانش
♥با عشق به خداوند علم و انسان♥
.
من «متحرکی در مسیر کمال» هستم!
می روم تا با دانش ناچیز خود، و فرصت زندگی کوتاه دنیایی ام، کوله باری از تجربه پر کنم و به سوی سعادت مطلق ، به پرواز درآیم؛
این منم، متحرکی که مثل ذره ی نادیدنی غبار، در تاریکی ها گم شده و سعی دارد با شناخت خود، خلق، خلقت و خالق، به سوی معبودش به پرواز در آید!
.
.
.از بیان عقایدم، هیچ ابایی ندارم؛
مطالب این وب، مطلقا نوشته ها و سروده های خودم هستند، از کپی بی اجازه ی مطالبم رضایت ندارم.

مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

.

وکسی می گوید،سر خود بالا کن
به بلندا بنگر؛
به بلندای عظیم،به افق های پر از نور امید
و خودت خواهی دید
وخودت خواهی یافت خانه دوست کجاست
خانه ی دوست در آن عرش خداست
خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست
.
.
و فقط دوست خداست...



            

  • دختر خوب

راه بیفتی؛ از کوچه، پس کوچه های شهر بگذری، دست در دست حوادث بگذاری و گوش بسپاری به آواز گنجشک ها؛ عشق می کنی حتی از آواز کلاغ ها، اگر کمی، فقط «کمی» عاشق باشی!

حالت که خوب باشد، رنگ آسمان آبی تر است و دل، فراخ تر برای دوست داشتن!

حالت اگر خوب باشد، چشم هایت رنگ دریا می گیرد و هم آواز می شوی با گنجشکک های روی چنار شهر!

حالت که خوب باشد ، با سنگ راه هم راز دل می گویی و سنگ، در آنی؛ چشم به هم زدنی ، آب می شود !

حالت که خوب باشد، زیر بوته ی یاس می ایستی و ریه هایت را پر می کنی از عطرش: و دلت را پر می دهی به آنسوی دیوار؛ درست کنار یاس های آویزان از دیوار همسایه!!

روزگارت خوش تر می شود و نفس هایت عمیق تر ، توت های «نرسیده» می ریزد روی زمین و؛ مژده ی اردی بهشت را می دهد!

شک ندارم اردیبهشتی ها ، فرشته های بهشتی ای هستند که قرار است «الهه» ی زمینی باشند!

«به مناسبت تولد خواهر عزیزم.»

.

  • دختر خوب
خوش به حال بعضی ها !
نیامده همه دوستشان دارند ، مثل یک نوزاد که چند روزی بیش تا تولدش نمانده.
خوش به حال بهار! ...هنوز نیامده همه ذوقش را می کنند ، همه منتظرش اند.
و کسی این وسط نیست کمی، فقط کمی «مرا» دوست بدارد! شده ام مثل پیرمردی که همه منتظر مرگش اند!
می دانی جانا!؟ منِ اسفند انگار، این وسط مزاحمم؛ بین عاشق و معشوق مثل دیواری بلندم که هر روز یک آجرش می شکند!
گاهی پیش خودم می گویم خب آخرش که چه؟ بیا محبتی بکن، کوتاه بیا بگذار عاشق روی معشوقش را ببیند!
هر چهار سال یکبار ، می شوم مثل برادر هایم، بقیه سالها ولی یک روز زودتر عزم رفتن می کنم ؛ برای عاشق، یک روز زودتر به وصال رسیدن هم زیاد است.
مادرم _زمستان_ از عاقبتم می ترسید، می گفت: می ترسم سالی برسم و تو نباشی!!
هراسان و پریشان از مردم بپرسم :پس اسفندم کو؟
و بگویند: فدای بهار شده...و از آن پس بهار چهار ماه داشته باشد؛ اسفند، فروردین، اردیبهشت ، خرداد.
برادرم بهمن، روز رفتنش می گفت:تمامش کن این بازی ات را ! بچگی هم حدی دارد اسفند! شده یک نگاه به خانواده بیندازی!؟ شده کمی فکر کنی که اصلا تو را چه به عاشقی؟!
اسفند جان؛ برادر کوچک من! من و تو از خاندان زمستانیم ، نام ما پیداست و رسم ما سرماست....من و تو قلب نداریم برای عاشقی کردن! وجودمان یخ است و قلبمان یخبندان! 
و من گفتم: آخر کدام قلب؟ کدام یخ؟ کدام سرما؟ می دانی بهمن!؟ من خیلی گرمم است!
راستی ! می شود چند دانه برف بدهی برای بهار دستبند ببافم ؟! من که سرد سردم، زیبایی ندارم، درختانم همه خشکند ....شاید با دستبند برفی تو...
.
اینجا مدت هاست همه عاشقان چشم به راه بهارند و من کمی شاید کمی امروز...
دلم مست بهار است.
.
 
  • دختر خوب

.

فقر هم واژه ی عجیبی است!

می تواند از یک مفهوم ، دو تعریف متفاوت ارائه دهد ...

می تواند از تو ؛ «تویی» دیگر بسازد...

فقر اما ، این فقر...

چه قدرتی دارد!

پیرمرد با قامتی خمیده، هر دوشنبه، گاری کوچک نان خشکی اش را هل می دهد و صدای بوق آشنای آن، مردم را از خانه هایشان بیرون می کشاند.

پیرمرد، نان های خشک را میگیرد و با بسته های نمک معاوضه می کند.

صدای بوق گاری اش اما، هنوز هم به گوش می رسد!

می دانی؟ ...فقر هم واژه ی عجیبی است...

پیرمرد سالها ست که این بوق را دارد!

اما نمی داند بوقی که مردم را از خانه هایشان بیرون می کشد، قسمتی از موسیقی است که نوازنده ای معروف آنرا، برای معشوقه اش می نواخته...

آری ! پیرمرد سالهاست که با گاری اش «پیرمرد نان خشکی » نام گرفته.

فقر هم واژه ی عجیبی است....نه بتهوون را می شناسد ، و نه سمفونی «فور الیز» اش را!

فقر را شاید پیرمرد نمکی بشناسد ،،، یا شاید گاری ای که سال هاست به این بوق ، گوش سپرده و دلباخته است! 

.فقر

  • دختر خوب

ابرها در پهنه ی بی کران آسمان ، می دویدند...

ناگهان خورشید با ابهت و اقتدار پیدا شد...

ابرها تعظیم کنان به گوشه ی آسمان خزیدند...

خورشید لبخند زد

                              ابر کوچک سرخ شد

ناگهان صدایی ، آرامش پگاه را در هم کوبید.

باد ، "هوهو کنان" آمد...

                            ابر را با خود برد.

خورشید به دنبال ابر رفت.

به بالای آسمان رسید..... ظهر شد!

  خبری از ابر نبود...

خورشید پایین رفت.... غروب شد!

                                              * خبری از ابر نبود*

رستگار

.



                                   

  • دختر خوب
دوازده قرن ، به انتظارت نشستیم و
.
      نیامدی...
.
من بر می خیزم
.
                         به انتظارت می ایستم!
.
بیست قرن دیگر هم گر نشینیم،
.
                                               تو نخواهی آمد.
.
السلام علیک یا اباصالح المهدی «عج»
*رستگار*
.امام زمان
  • دختر خوب

افراط و تفریط ، در همه حال و همه نوعش بد است؛

حالا این افراط و تفریط می تواند پیرامون هر مسئله ای باشد؛ از مسائل اقتصادی و اجتماعی گرفته تا درس خوان بودن و درس خوان نبودن!

به هر حال ، امسال، سال تحصیلی برای من از اواسط مرداد ماه آغاز شد.

درس خواندن من بالاخره به نقطه ی افراط رسید و تابستان هم مرا به مدرسه کشاند!  تقریبا در نظر مردم محله، من و بچه های تجدید شهریوری فرقی نداریم!

به هر حال نظر مردم مهم نیست«حداقل برای من!» مهم خودم هستم که می دانم که هستم و به کجا می روم؛ 

راستش را بخواهید خودم هم هنوز به اینکه «دانش آموز دهم ریاضی فیزیک » هستم ، خیلی عادت نکردم! به اینکه جزو فرزانگان منطقه هستم و در کنار یک سری آدم  به اصطلاح « باهوش » درس می خوانم در تعجبم!! هر چند که من همکلاسی هایم را یک مشت«خرخون بی مصرف » می نامم؛ 

بچه هایی که فکر و ذکرشان فقط در حد نوشته های کتاب درسی ست و هیچکدامشان حاضر نیستند پا را یک قدم فراتر بگذارند و نوشته های کتابشان را با علم نوین دنیا مقایسه کنند؛

کسانی که فکرشان بیست گرفتن و قبولی در دانشگاه است «از نظر من » یک مشت خرخون بی مصرف اند که پس از فارغ التحصیلی ، برای ازدواج با مرد دلخواهشان شرط معدل می گذارند!!!

«باید یادم باشد که به هیچ کدامشان آدرس وبلاگم را ندهم...»

بگذریم؛...می خواستم از رشته ام بگویم؛

از دوستان قدیمی ، هر کس که مرا در کوچه و خیابان و اینور و آنور می بیند ، می پرسد که چرا «تجربی» نمی خوانم و پا در رشته ای به دشواری «ریاضی» گذاشته ام!؟

من اما ، این جور مواقع خیلی دوست دارم دلیل اصلی ام را برایشان شرح بدهم ولی از وقتی که از من خواستند که عقایدم را برای «هر کسی» توضیح ندهم، کلا تصمیم گرفتم که زیاد حرف نزنم، و معمولا این جور مواقع با گفتن :«

تجربی رشته ی شلوغیه، با این رشته نمی تونی به ایده آل هات برسی!»

قائله را ختم می کنم.... 

اما امروز یاد این وبلاگ خلوت و سوت و کور افتادم ! خیالم راحت است که اگر اینجا عقایدم را منتشر کنم، کسی نیست که نهی ام کند...

می دانی؟ !؟ بین خودمان باشد ، من معتقدم که علم پزشکی وجود خارجی ندارد!

پس مبرهن است « چیزی را که وجود ندارد نمی توان خواند یا به عبارتی وقت صرف کردن برایش ، وقت تلف کردن است!»

مطمئنم که اگر مادرم این متن را بخواند این حرف مرا پای ترس من از دکتر ها می گذارد! البته چندان هم بی ربط نیست؛ از بچگی هیچوقت خودم را در روپوش سفید پزشکی تجسم نمی کردم؛ 

راستش را بخواهید ، علم پزشکی با قوانین دینی و روانشناسی در تضاد است!

علم روانشناسی می گوید:« مشکل و بیماری وجود خارجی ندارد ، بلکه همه زاییده ی ذهن انسان است» پس اگر ما طرز فکر مان را عوض کنیم ، کمتر فکر و خیال بیخود و استرس داشته باشیم ، بیمار نخواهیم شد.

دین و معنویت می گوید:« حتی افتادن برگی از درخت هم اتفاقی نیست ، پس اگر شخصی بیمار شود«یعنی در ذهنش به این باور برسد» فقط خداست که می تواند او را به زندگی باز گرداند؛ که آن هم دو صورت دارد؛ 

به طور مستقیم: که همان معجزه های خودمان است!

به طور غیر مستقیم: هم پزشکان، دارو ها، بیمارستان ها و... هستند.

پس پزشکان عملا هیچ کاره اند! چیزی نیستند جز یک واسطه! 

و این وسط، آن دسته از پزشکانی که فکر کردند همه کاره اند بدجوری کلاه سرشان رفته! 

پی نوشت۱: کلا از محیطی که پزشکان در آن تردد دارند بیزارم؛ از درمانگاه ها گرفته تا سر کوچه ی مدرسه ام که در آن یک ساختمان پزشکان واقع شده و من ترجیح میدهم از خیابان های دیگر بروم!

                                 . 


  • دختر خوب

.

جامعه نیاز های متفاوتی دارد

همه جور آدم هایی را نیاز دارد...

همه ی مشاغل را می خواهد...

اما‌.....پس چرا؟ چرا به بعضی شغل ها احترام نمی گذارند؟

چرا همه ی آدم ها را محترم نمی شمارند؟

چه کسی گفته فقط دکتر و مهندس ها آدم اند؟

جامعه ای که مردمشان درست فکر کردن را بلد نیستند؛ یا بهتر بگویم؛ حتی فکر کردن هم بلد نیستند؛ عاقبت به کجا می رسند؟

جامعه ای که برای همه ی علم ها به یک اندازه ارزش نمی گذارند؛ به راستی به کجا می روند؟

مردمانی که روانشناس را دکتر حساب نمی کنند و نویسندگان را «آدم های  بیکار » لقب می دهند؛ چیزی نیستند جز آدم های بی سواد!!

آدم هایی که  اصول کارهای مختلف را نمی دانند ، چرا الکی خودشان را بزرگ می پندارند؟؟!

آدم هایی که در مورد کشورشان هیچ نمی دانند؛ چرا الکی حرف می زنند؟

آدم هایی که «آداب معاشرت »صحیح را بلد نیستند ؛ چرا خودشان را روشنفکر می دانند؟

آدم هایی که هنوز آداب «همسر داری» را نمی دانند ؛ چرا ازدواج می کنند؟  خب معلوم است که زندگی شان بعد از دو روز متلاشی می شود!!

می خواهم فاش بگویم؛ با صدای رسا فریاد برآورم که؛ ما امروزه در دانشگاه هایمان، دکتر و مهندس تربیت نمی کنیم؛ آنچه در حقیقت انجام می دهیم ، «احمق پروری » است!!

می گویند آنچه بیش از همه ؛ یک کشور را نابود می کند ، طرز فکر مردم آن است!

مردمی که «رشته ی علوم انسانی» را رشته ی «بچه تنبل ها» می نامند،

رشته ی ریاضی و فیزیک را رشته ی« با هوش ها» ،

رشته ی مهندسی برق را رشته ی «مردانه» و 

رشته های علوم تجربی را «زنانه» می نامند ، 

شما بگویید؛ طرز فکرشان خراب نیست؟ اشتباه نیست؟

تا وقتی که مردم جامعه ی ما؛ فطرت یکسان انسانی را فراموش کرده اند و جامعه را به دو گروه «زن » و «مرد» تقسیم می کنند، امیدی برای پیشرفتشان نیست!

وقتی که معلم ها، عاملان اصلی رشد و تربیت نسل جوان مملکت را آدم حساب نمی کنند، و حتی به معلم ها حقوق مناسب نمی دهند،،، 

چه انتظاری از نسل جوان داریم؟؟

طبیعی ست که نسل جوان، نسل آدم های بی تفاوتی باشد، که حتی به خودشان زحمت نمی دهند، کمی درباره ی عقایدی که به آنهاطوطی وار آموخته اند تحقیق کنند...

روشن است که این نسل، هر چقدر هم تحت فشار باشد، هیچوقت قیام نمی کند!!

به نظر من ، اگر درباره ی موضوعی نظری نداشته باشی، مرده ای!!!

.

.

همین تبعیض های غیر عقلانی، امروز؛ من را....دانش آموزی با معدل «بیست» را سر دو راهی گذاشته است!! 

نمی دانم پی استعداد ذاتی ام «نویسندگی »بروم یا پی عشقی که به استدلال های ریاضی و فیزیک دارم؟

.ریاضی.  

 

  • دختر خوب

.

ساعت هفت و نیم پنجم تیر ماه بود که بابا حاضر می شد تا به سرکار برود...

از زیر پتویم زیرچشمی نگاهش می کردم که داشت مدارک ماشین را جفت و جور می کرد،،، ناگهان یادم افتاد که او می رود محضر تا ماشین را قولنامه کند.

غلتی زدم و با صدای بسته شدن در، اشک هایم سرازیر شدند.

پژو روآ ی ما هشت سال بود که عضوی از خانواده مان بود...هیچوقت اولین دیدارمان را فراموش نمی کنم،آخرین روز های اسفند ۸۶بود و من کلاس اول را به نیمه رسانده بودم. ماشینمان زیبا و براق بود و با چراغ هایش چشمک می زد من اما هنوز باورم نمی شد که این ماشین ماست!

آرام جلو رفتم،، دستم را روی بدنه ی مستحکمش کشیدم و آرام داخلش نشستم!!

روآی ما آمد و زندگی ما را زیباتر کرد، هرگاه به خرید یا مسافرت میرفتیم خیالمان از بابت چمدان هایمان راحت بود،،،، آه یادش بخیر...تیر ماه ۸۷ با هم به چالوس رفتیم...تیر ماه ۹۱ هم همینطور...

می دانی؟ روآی ما با ما حرف میزد، او حرف های ما را میشنید، او می خورد و می آشامید....او احساس داشت!!

او بود که هرگاه می آمد ما صدایش را از انتهای کوچه می شناختیم و یکصدا فریاد میزدیم :« بابا اومد!»

او بود که با آن صدای موتور دوست داشتنی اش می گفت:«بچه هاکجا هستید؟ ما آمدیم!»

صدای موتورش دوباره می آمد...آرام و نجیب، برای آخرین بار از چارچوپ پارکینگ ما می گذشت، صدای موتورش مثل همیشه نبود،،، بیشتر دقت کردم می گفت:« خداحافظ فائزه!...»

غلتی زدم،،،، خطاب به او گفتم:

«مراقب خودت باش،،، بدان که همیشه در قلب من جای داری،،،، می دانی که من دوست ندارم تو را بفروشیم....» اشکم مجال نداد.

-خداحافظ فائزه جان...این تقصیر تو نیست،،، تقدیر من است،، نکند فراموش کردی که من فقط یک تکه آهنم؟

-نه اینطور نیست!!! تو عضوی از خانواده ی ما بودی،، آدم که خانواده اش را نمی فروشد!

آرام گوشه ی پلاکش را به نشانه ی لبخند بالا داد و گفت:«

-اما وظیفه ی من در خانواده همین بود،،، و من وظیفه ام را به درستی انجام دادم.

او آرام از در خارج می شد و میرفت....فقط تا ساعت هشت ماشین ما بود!!

او از کوچه و خیابان های فرعی می گذشت و هنوز صدای موتورش می آمد که می گفت:« فراموشت نمی کنم فائزه....فراموشت نمی کنم!»

صدای موتورش مثل هیچ روآ یا ماشین دیگری نبود،،، صدایش مانند تپش قلبی مهربان بود که خاطرات کودکی دختری را با خود می برد....

 .پژو

  • دختر خوب

.


هر وقت پیش اقوام مادری میرفتیم مشغول بازی و خنده با دختر خاله هایم می شدم، اما گاهی اوقات هم که دختر خاله هایم نبودند، فقط به هوای «خاله معصومه» ام که آن موقع مجرد بود به خانه مادربزرگم می رفتم!

یادم هست چهار ساله بودم که برای خاله ی دوست داشتنی ام خواستگاری آمد که اینبار مورد پسند خودش و خانواده قرار گرفت.

بدجوری ناراحت شدم، یادم هست که کلی گریه کردم و مادرم هم دعوایم کرد که چرا مثل بچه لوس ها الکی گریه می کنم و بعد از آن رفتم و پشت میز تلویزیون خانه مادربزرگم گریم را ادامه دادم ، پر از نفرت شده بودم و پیش خودم پیمان می بستم که با ساطور مسی مادر بزرگم به او «شوهر خاله ام » حمله کنم و بکشمش! یا اینکه وقتی او را دیدم سلام ندهم یا تف کنم به صورتش!!

اما از عکس العمل مادرم ترسیدم و هیچکدام از آن کار ها را نکردم، تنها کاری که در مراسم خواستگاری  از دستم برآمد این بود که با اخم و تخم و زانو های بغل گرفته در آغوش مادرم بنشینم و شاهد رفتن خاله ی عزیزم باشم!

قبل از مراسم، خاله ام برای آرام کردن من عکس خواستگارش را نشانم داد، عکسی بود که در آن مردی دست به سینه در کوهی ایستاده بود و اخم هایش هم در هم بود! با دیدن آن عکس مصمم رو به خاله گفتم که : «خاله این یارو چرا اینقدر اخمالوئه؟ خاله زنش نشو! این خیلی بداخلاقه، میگیره میزندت هاااا! آنوقت مجبور می شوی با استخوان های خورده شده از او جدا شی !»

مادرم سر آن اظهار نظرم دوباره دعوایم کرد و گفت در کار بزرگتر ها دخالت نکنم.

بالاخره خواستگار ها آمدند و من طبق برنامه ام با اخم و ناراحتی در بغل مادرم نشستم! گویی خاله ام پیش از این از من پیش خواستگارش صحبت کرده بود، چون او اسم مرا صدا زد و من علارغم میل باطنی ام به دستور ابرو های مامان، رفتم و با اخم کنارش نشستم! 

او خود را «عمو احمد» معرفی کرد، با مهربانی دستی به روی موهای خرگوشی ام کشید و از جیبش شکلاتی به من داد.

یادم است در مراسم خواستگاری که خاله و خواستگارش به اتاقی رفتند تا کمی حرف بزنند من هم با آنها رفتم و با لبخند نظاره گرشان شدم!!

از آن پس، هر وقت که عمو احمد به دیدار خاله می آمد و برایش گل  می خرید، یک گل هم برای من میخرید!!

سر مراسم بله برون بود که من روی پای شوهر خاله ام نشسته بودم و هم او برایم شعر می خواند :« هه هه هه هندونه....امشب حنا بندونه! ....عروس چقدر خندونه!

و من و عمو زیر زیرکی به خاله که گونه هایش سرخ خجالت بود و سرش پایین، نگاه می کردیم و می خندیدیم.

در دوران نامزدی، یکبار به خانه ی ما آمدند و عمو رفت که در اتاق پدرم یک چرت بعد از ظهر بزند، من هم به او گفتم که دلش می خواهد برایش قصه بگویم تا خوابش ببرد یا نه؟ 

من هم برایش قصه ی سلطان جنگل و خرگوش دانا را که پدرم برایم تعریف می کرد تعریف کردم! وقتی خوابش برد آهسته از اتاق بیرون آمدم و پیروزمندانه رو به خاله گفتم که نامزدش با قصه ی من خوابش برد!

روزش را یادم نیست ولی میدانم اواخر شهریور ۸۴ بود که سور و سات عروسی برپا شد و من با تمام اینا، دوباره دلم گرفت!! 

شب عروسی، وقتی خاله و شوهر خاله، دست در دست هم وارد شدند، سریع دویدم و دست آزاد خاله ام را گرفتم،،،، اما او گویی متوجهم نشد! در حالیکه دستش را از دستم رها می کرد، ناخن های مصنوعی قرمزش، چنگی روی دستم انداخت!! آرام دستش را رها کردم و او با خوشحالی رفت و روی صندلی مخصوصش نشست!! 

لبو لوچه ام آویزان شد، دیدم کسی حواسش به من نیست، آهسته گوشه ای رفتم و مشغول گریه شدم که چرا گول خوردم و گذاشتم خاله ام عروسی کند؟

دختر خاله ام هم که هم سن من بود، مرا دلداری می داد ...حال که یازده سال از آن روز می گذرد، من هنوز عاشق خاله ام هستم و از خوشبخت شدنش خوشحالم.عاشقانه

 

  • دختر خوب


«مکالمه ی من و وجدانم»

همیشه دور خودم حصار بلند و بالایی می کشیدم و خودم را بی احساس جلوه می دادم، تمام تلاشم را می کردم تا به کسی یا چیزی عادت نکنم!

آخر میدانی؟ اگر وابسته شان شوم دیگر نمی توانم خداحافظی کنم!

-آری! تو آنقدر احساساتی هستی که از پژمرده شدن گلبرگی ساعتها به گریه می افتی!، برای کتانی های مدرسه و کیف هایت قصه تعریف می کنی و با کتاب هایت درد و دل می کنی!

-این را یادت رفت که از صندلی ام برای اینکه رویش می نشینم و او دردش میاید معذرت خواهی می کنم!

-باید اعتراف کنم مادرت حق دارد به تو «عجیب الخلقه» بگوید!!!

-حالا میدانی چه شده؟ منی که تا این حد عاشق و احساساتی ام باید با مدرسه ای که سه سال در آن درس خواندم خداحافظی کنم و بروم! والله نمی شود بالله نمی شود!

با معلم ها، با دوست ها، با سرایدار ها ، معاون ها، با مستخدم ها و درخت های توت حیاط مدرسه که اردیبهشت ها پر از توت می شوند!

می دانی وجدان جان؟! اصلا دلم نمی خواهد بروم اما به قول پدرم «تغییر سرآغاز پیشرفت است»

-این را بدان که این سه سال نگذشته اند، بلکه این تو بودی که از آنها گذشتی، امروز از ایستگاه این مدرسه گذشتی، فردا از دبیرستانت، از دانشگاه و... و روزی می رسد که از این دنیا هم می گذری!

-بس است دیگر... چرا قضیه را اینقدر فلسفی می کنی؟

-این یک واقعیت است شاید یکی از حکمت های پنهان عوض شدن مدرسه ها هم همین باشد! هان؟ تا حالا بهش فکر کرده بودی؟

-آری...اما با رفتن و گذشتن از این ایستگاه، آنچه می ماند فقط دلتنگی است.

-نه،،، علاوه بر این ، خاطره و علمی که با خود به همراه میبری هم برایت می ماند.

-وجدان جان؟؟ من خیلی از آینده می ترسم! 

-نگران نباش، خدایی که دیروز و امروز بوده فردا هم هست، او زودتر از تو به فکر بوده و به یقین آینده ات را به نیکویی منظم کرده؛

-نمی دانم، دلم آشوب و ذهنم پریشان است...

-بدان خداوند آنچه به مصلحتت باشد برایت تقدیر می کند! یادت هست معلم علوم مان چه می گفت؟

- آری.....

.لا حول و لا قوه الا بالله ❇هیچ دگرگونی و تغییری نیست مگر به خواست خدا.

.


 

  • دختر خوب